eNEVESHTA THAT HAS BEEN A MEDIA BETWEEN POETS AND WRITERS IN THE PAST FEW YEARS,NOW IS BEGINNING TO BE AN eBRIDGE IN ENGLISH BETWEEN US, TO REPLACE WHAT HAS BEEN A TOOL OF CENSURE IN FARSI VERSION,IN IRAN. EDITOR OF eNEVESHTA:DR.FARAMARZ SOLEIMANI
Showing posts with label FARAMARZ SOLEIMANI NIGHT OF POETRY. Show all posts
Showing posts with label FARAMARZ SOLEIMANI NIGHT OF POETRY. Show all posts
Wednesday, September 19, 2012
Tuesday, October 4, 2011
سه شنبه ها سد های راه را رسد میکردیم:e-NEVESHTA:TO OMRAN SALAHI
عمران صلاحی
۱۳۲۵-۱۳۸۵
فرامرز سلیمانی :
سه شنبه ها سد های راه را رسد می کردیم
من این جا نمانده ام تا تنها صدای خسته ی دوست را پاس دارم
تا که تنی از شما اگر افتاد
نام تمام درختان دیگر را
در دفترم حضور و غیاب کنم
کسی که عکسهای ما ن را می رباید
لبخندی شیطان بر لبان حباب می گذارد
و نیما دست او را خوب می خواند
اما عتیقه فروش سر گذر
همیشه غافل و درمانده می ما ند
و دفتر شعر ما ن در آفتاب پاییز حکایتی ست
بی رنگ و بی رمق
که پشت دیوار یشم سماجت دارد
در راسته باز ا ر فرهنگ با فریاد می رفتی
و من که سکوت را با تو گرد آوردم در شگفت شدی
هر روز از ایستگاه راه آهن می گریختی و با سربازان و کارگران
کنار چا ی و قلیان می نشستی به انتظار باد
با استکان کمرباریکی توی سینی ی نقره
که جهیزیه ی جوانی ی مادرت بود و با تندر می رفتی
و باران که باریدن می گرفت تازه به راه و خیابان می زدی تا در مه گم شوی
و من دست بهارک را گرفتم که قطره های سایه و نوری رنگین روی دامنش پاشیده بود
و روی پارچه ی گلدوزی نشاندمش
و غژغژ چهار چرخ شکسته تا ماه بر شانه هامان می رفت
گفتیم رمبودلر رفت و رنه شار در اندوهی فرو نشد و آبشار تمام
و سنگ و سنگ پشت و رود و مصالح ملیح مردمی در دست عمله های بی اجر و مزد شعر
که تازه زبان به گفتاری می گشود و سوژه های تو در جمع و انجمن .
چه خوب که در روزهای بارانی منتظر تندر می شدی و با فریادی فروتن می رفتی در راسته بازار فرهنگ و سد های راه را سه شنبه ها با ما رسد می کردی ان سو تر از میدان انقلاب و امیریه و جوادیه و مختاری
حصار حادثه در دو سوی سایه گان می گسترد
حصار سایه با تو عریان بود
و سایه بارقه یی بود پیش پا ی ما ن
اصلن باورم نمی شود این حرف ها را زیرا که یارو ختم روزگار بود و همه ی ما را دائم دست می انداخت و
ا بن دیلاق هفت خط ملاحظه ی هیچ ریش و سبیل سفیدی را نمی کرد و حالا که می گویند او رفته است
می دانم یک کاسه یی زیر نیم کآسه هست و کسی دارد موش می دواند ...و طعمه ی متحرک گربه را که شاپور خان می گفت گویا ما بودیم با ماه و درد و تلخند.
من از وقت زادن نظاره ات می کردم که از وقت زدن نظاره ام می کردی و ما به قهقاهی ساده با تو ضیافت را بر گذار کردیم و سحر سفره را بر چیدیم در روز جهانی ی لبخند یعنی پنجم اکتبر فرنگی یا ۱۳ مهر ماه ۱۳۸۵ خودمان به سیچغان ییل و پسین تر از آن در ایام لاسود
و مثل تو ما هم "چی گفتیم"
نقل از :نوشتا ،سال اول ،،شماره یکم تهران ،بهمن ۱۳۸۵/۲۰۰۶ ،ص۲۹
سه شنبه ها سد های راه را رسد می کردیم
من این جا نمانده ام تا تنها صدای خسته ی دوست را پاس دارم
تا که تنی از شما اگر افتاد
نام تمام درختان دیگر را
در دفترم حضور و غیاب کنم
کسی که عکسهای ما ن را می رباید
لبخندی شیطان بر لبان حباب می گذارد
و نیما دست او را خوب می خواند
اما عتیقه فروش سر گذر
همیشه غافل و درمانده می ما ند
و دفتر شعر ما ن در آفتاب پاییز حکایتی ست
بی رنگ و بی رمق
که پشت دیوار یشم سماجت دارد
در راسته باز ا ر فرهنگ با فریاد می رفتی
و من که سکوت را با تو گرد آوردم در شگفت شدی
هر روز از ایستگاه راه آهن می گریختی و با سربازان و کارگران
کنار چا ی و قلیان می نشستی به انتظار باد
با استکان کمرباریکی توی سینی ی نقره
که جهیزیه ی جوانی ی مادرت بود و با تندر می رفتی
و باران که باریدن می گرفت تازه به راه و خیابان می زدی تا در مه گم شوی
و من دست بهارک را گرفتم که قطره های سایه و نوری رنگین روی دامنش پاشیده بود
و روی پارچه ی گلدوزی نشاندمش
و غژغژ چهار چرخ شکسته تا ماه بر شانه هامان می رفت
گفتیم رمبودلر رفت و رنه شار در اندوهی فرو نشد و آبشار تمام
و سنگ و سنگ پشت و رود و مصالح ملیح مردمی در دست عمله های بی اجر و مزد شعر
که تازه زبان به گفتاری می گشود و سوژه های تو در جمع و انجمن .
چه خوب که در روزهای بارانی منتظر تندر می شدی و با فریادی فروتن می رفتی در راسته بازار فرهنگ و سد های راه را سه شنبه ها با ما رسد می کردی ان سو تر از میدان انقلاب و امیریه و جوادیه و مختاری
حصار حادثه در دو سوی سایه گان می گسترد
حصار سایه با تو عریان بود
و سایه بارقه یی بود پیش پا ی ما ن
اصلن باورم نمی شود این حرف ها را زیرا که یارو ختم روزگار بود و همه ی ما را دائم دست می انداخت و
ا بن دیلاق هفت خط ملاحظه ی هیچ ریش و سبیل سفیدی را نمی کرد و حالا که می گویند او رفته است
می دانم یک کاسه یی زیر نیم کآسه هست و کسی دارد موش می دواند ...و طعمه ی متحرک گربه را که شاپور خان می گفت گویا ما بودیم با ماه و درد و تلخند.
من از وقت زادن نظاره ات می کردم که از وقت زدن نظاره ام می کردی و ما به قهقاهی ساده با تو ضیافت را بر گذار کردیم و سحر سفره را بر چیدیم در روز جهانی ی لبخند یعنی پنجم اکتبر فرنگی یا ۱۳ مهر ماه ۱۳۸۵ خودمان به سیچغان ییل و پسین تر از آن در ایام لاسود
و مثل تو ما هم "چی گفتیم"
نقل از :نوشتا ،سال اول ،،شماره یکم تهران ،بهمن ۱۳۸۵/۲۰۰۶ ،ص۲۹
Subscribe to:
Posts (Atom)

